برچسب: قطعه ای از یک کتاب

دو قرن سکوتی سخت…

SAMSUNG

آنچه از تامل در تاریخ برمی آید این است، که عربان هم از آغاز حال، شاید برای آنکه از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند، و آن را همواره چون حربه تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند در صدد برآمدند، زبان ها و لهجه های رایج در ایران را از میان ببرند. آخر این بیم هم بود که همین زبان ها خلقی را بر آنها بشوراند به همین سبب هر جا که در شهرهای ایران، به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند.

نوشته اند که وقتی قتیبه بن مسلم سردار حجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتاب هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که رفته رفته مردم امی ماندند و از خط و کتابت بی بهره گشتند.

از این روست که در طی دو قرن، سکوتی سخت ممتد و هراس انگیز بر سراسر تاریخ و زبان ایران سایه افکنده است و در تمام آن مدت جز فریاد های کوتاه و وحشت آلود اما بریده و بی دوام، از هیچ لبی بیرون نتراویده است و زبان پارسی که در عهد خسروان از شیرینی و شیوایی سرشار بوده است در سراسر این دو قرن، چون زبان گنگان ناشناس و بی اثر مانده است و مدتی دراز گذشته است تا ایرانی، قفل خموشی را شکسته و لب به سخن گشوده است.

| کتاب: دو قرن سکوت | عبدالحسین زرین کوب | انتشارات: جاویدان، چاپ هفتم | صفحه: ۸۸ و ۸۹ | برگرفته از نسخه: چاپی |

 

درونِ خويشتن…

30
گدايي سي سال كنارِ جاده اي نشسته بود. يك روز، غريبه اي از كنارِ او مي گذشت. گدا، به طور اتوماتيك، كاسه ي خود را به سوي غريبه گرفت و گفت: “بده در راه خدا!” غريبه گفت: “چيزي ندارم تا به تو بدهم.” آنگاه از گدا پرسيد: “آن چيست كه رويش نشسته اي؟” گدا پاسخ داد: “هيچي! يك صندوق قديمي ست. تا زماني كه يادم مي آيد، روي همين صندوق نشسته ام.” غريبه پرسيد: “آيا تاكنون داخل صندوق را ديده اي؟” گدا جواب داد: “نه، براي چه داخلش را ببينم؟ در اين صندوق چيزي وجود ندارد.” گدا كنجكاو شد و سعي كرد درِ صندوق را باز كند. ناگهان درِ صندوق باز شد و گدا با حيرت و ناباوري و شادماني مشاهده كرد كه صندوقش پُر از جواهر است.

من همان غريبه ام كه چيزي ندارم به تو بدهم، اما به تو مي گويم نگاهي به درون بينداز. نه درونِ صندوقي، بلكه درون چيزي كه به تو نزديك تر است: درونِ خويشتن.
صدايت را مي شنوم كه مي گويي: “من گدا نيستم.” گدايند همه ي كساني كه ثروت حقيقيِ خويش را پيدا نكرده ان؛ همان ثروتي كه شادماني از هستي ست؛ همان چشمه يِ آرامشِ ژرف كه در درون مي جوشد. آن ها اگر ميليون ها دلار پول نيز داشته باشند، باز گدايند.

| كتاب: نيروي حال | اكهارت تول | مترجم: مسيحا برزگر | انتشارات: ذهن آويز | صفحه: ٢١ و ٢٢ | برگرفته از نسخه: چاپي |

 

تعلیم زن، تعلیم نسل…

28
اگر مردی را تعلیم دهی، یک مرد را تعلیم داده ای؛
اگر زنی را تعلیم دهی، یک نسل را تعلیم داده ای.

| بریگام یانگ | ترجمه: لاکولور روژ |

سخنرانی…

26
در خانه کناری رادیویی مشغول پخش سخنرانی هیتلر به زبان آلمانی است و حتی از اینجا هم می‌توانم بشنوم که فریاد می‌زند و صدای هلهله جمعیت را می‌شنوم که سلام می‌دهند.

کارکنان آلزاسی برای شنیدنش پایین رفتند، اما خیلی زود برگشتند، “هر دفعه همان است، وقت تلف کردن است”.
بنابراین حالا هیتلر در خیابان برای خودش صحبت می‌کند.

| کتاب: شاهدی بر زندگی من | ژان پل سارتر | ترجمه: سودابه گیوراد | انتشارات: باغ نو، ۱۳۸۷ | صفحه: ۳۰۶ | برگرفته از نسخه: چاپی |

 

قطعه ای از کتاب دسته ی دلقک ها

photo_2016-01-14_03-06-39
سعي کنيد بفهميد! هيجان را بچسبيد! سرتاسر کتاب تان غير از بزن بزن چيزي نيست! چه ايرادي! چه کج فهمي ای! ها! توجه، توجه! حرف مفت! طبق طبق! چرت و پرت تو خالي! هيجان! تکان لامصب ها! تقي و توقي آخر! جستي بزنيد! جنب و جوشي بکنيد! ها! توي لاک سفت و سخت تان! بترکيد! يک خرده خودتان را بکاويد خرچنگ ها! بشکافيد! دنبال تپش باشيد بابا! جشن و شادي است اينجا! آخر يک کاري بکنيد! بيدار شويد!… خدافظ! آدم آهني هاي گوه! خير سرتان! يا همه چيز را زير و رو کنيد يا بميريد!
من که ديگر کاری برای شماها نمی توانم بکنم!
.

|  کتاب: دسته دلقک ها | لویی فردینان سلین  | مترجم:مهدی سحابی | انتشارات: مرکز | صفحه: ۱۳ |بر گرفته از نسخه : چاپی|

.