مثل آن تارزن دوره گرد…

57

فكر كردم ما توي اين دنيا، بين اين همه آدم يك مرد اين جوري نداريم كه بتواند با سازش ما را به گريه بيندازد و روحمان را سبك كند، مردي مثل آن تارزن دوره گرد كه عمه ام را مسحور مي كرد و به كام خواب ابدي مي فرستاد؟ چه عمه نقشين چشمي! چه انتخابي!

| کتاب: سال بلوا | عباس معروفی | انتشارات: ققنوس – پنجم ۱۳۹۳ | صفحه: ٦٧ | برگرفته از نسخه: چاپی |

 

از تولد تا مرگ…

56

از تولد تا مرگ، نیازهای تغییر ناپذیری در ژن های ما نهفته است و اگر این نیازها برآورده نشوند باعث رنج ما و دیگران خواهد شد، ولی توانایی و روش ارضا و برآوردن این نیازها به طور طبیعی در ما برنامه ریزی نشده است. اگر توانایی ارضای نیازها همانند خود نیازها در انسان تعبیه شده بود، دیگر مساله ای به نام مشکلات روان شناختی وجود نداشت، اما این توانایی باید آموخته شود.
| کتاب: واقعیت درمانی | ویلیام گلاسر | برگردان: دکتر علی صاحبی | انتشارات: سایه سخن، تهران، ۱۳۹۱ | صفحه: ۷۶ و ۷۷ | برگرفته از نسخه: چاپی |

 

عشق آن نيست كه به هم خيره شويم …

55
“آنتوان دوسنت اگزوپري” خالق شاهزاده كوچولو معتقد است
عشق آن نيست كه به هم خيره شويم
عشق آن است كه هر دو به يك سو بنگريم!

“گوته” عشق را عامل شكل گيري دانسته و مي سرايد:
ما، با آن چه كه عاشقش هستيم
شكل مي گيريم.
عرفا چه خوش مي گويند: عشق مٓركب ِمقصد، نه مقصدِ مَركب!
و “نادر ابراهيمي ” چه زيبا مي گويد:
عشق به همنوع حادثه است،
عشق به ميهن ضرورت است،
عشق به خداوند هم ضرورت است و هم حادثه!

جان كلام: هرگاه قلبتان براي ديگران مي تپد،
فرشتگان برايتان دست تكان مي دهند!!
چو گيرد خوي تو مردم سرشتي
هم اينجا و هم آنجا در بهشتي.

| كتاب: لطفا گوسفند نباشيد | محمود نامني | انتشارات: نامن | صفحه: ٢٤٦ الي ٢٣٩ | برگرفته از نسخه: چاپي |

دانش و اطلاعات مردم هر چه آگاهانه تر باشد…

54

واقعيت ها چيزهايي نيستند كه وجودشان بي مصرف باشد، بلكه تا حدودي شاخص هاي راهنمايي هستند كه موجب هدايت شما مي شوند. ايده هايي در ذهن شما به وجود مي آورند و شما را در يك مسير مشخص قرار مي دهند. واقعيت ها “طلب مي كنند”، زيرا خصوصيت مطالبه اي دارند، حتي چنان كه كهلر مي گويد “لازمند”. من غالبا احساس مي كنم زماني مي دانيم چه بايد بكنيم يا خيلي بهتر مي دانيم چه بايد كرد كه اطلاعات ما كافي باشد، غالبا آگاهي كافي موجب حل مشكل مي شود و اغلب در مراحل انتخاب و در تصميم گيري، در انجام دادن يا انجام ندادن كاري از نظر اخلاقي و رعايت اصول اخلاقي به ما كمك مي كند. به طور مثال تجربه ي مشتركي كه ما در درمان داريم، اين است كه دانش و اطلاعات مردم هر چه آگاهانه تر باشد، راه حل ها و انتخاب هاي آن ها خيلي آسان تر و خودكارتر صورت مي گيرد.

| كتاب: زندگي در اينجا و اكنون | آبراهام اچ مزلو | برگردان: مهين ميلاني | انتشارات: فراروان | صفحه: ٦٥ | برگرفته از نسخه: چاپي |

 

استثمارگران ماهر…

53

افرادی که همواره ما را وادار به تسلیم می کنند، استثمارگران ماهری هستند که هر زمان به خواسته هایشان می رسند، خودشان را به ما کاملا نزدیک می کنند، و اگر به خواسته هایشان نرسند دست به تهدید می زنند و یا ما را زیر بار سنگینی از گناه، مدفون می کنند. به نظر میرسد چنین افرادی برای استثمار ما برنامه ریزی کرده اند، حال آن که در اغلب موارد از اعمال خود ناآگاهند…
| کتاب: باج گیری عاطفی | سوزان فوروارد | برگردان: منیژه شیخ جوادی | انتشارات: پیکان – ۱۳۸۷ | صفحه: ۳ | برگرفته از نسخه: چاپی |

 

غم مشترک …

51

هیچ‌چیز به اندازه‌ی غم مشترک آدم‌ها را به این سرعت و سهولت گرچه اغلب به گونه‌ای کاذب و فریبنده به هم نزدیک نمی‌کند. جوّ همدردی بی‌توقعانه انواع حالات بیم و احتیاط را از بین می‌برد، فرزانه و عامی، دانشمند و بی‌سواد به آسانی آن را درک می‌کنند و در حالی که ساده‌ترین وسیله‌ی نزدیک شدن آدم‌ها به یکدیگر است، فوق‌العاده کمیاب هم هست…!

| کتاب: شوخی | میلان کوندرا | برگردان: فروغ پوریاوری | انتشارات: روشنگران و مطالعات زنان | برگرفته از نسخه: چاپی |

 

کی اوضاع بهتر میشه؟

50

شازده کوچولو پرسید:
کی اوضاع بهتر میشه؟

روباه گفت:
از وقتی بفهمی همه چیز به خودت بستگی داره!

و سرانجام، ابن مشغله می گوید:

image

… و سرانجام، ابن مشغله می گوید: ایران را گشته ام، به تکرار و شیفته، و دیده ام، مریدانه به دقت، و گفته ام: «تو فقط چیزی را می توانی به راستی دوست داشته باشی، که به راستی بشناسی». جملگی سیاستمداران پهناوری که پهناورانه از عشق به وطن حرف میزنند تا وطن شان را از نظر جغرافیایی، تاریخی، سیاسی، فرهنگی و انسانی نمی شناسند، دروغ می گویند. صراحتاً و با وقاحت دروغ میگویند. آن ملی گرایان وطن پرست دو آتشه که فریادهایی سرشار از عشق به میهن می کشیدند، و زمانی که می کشیدند، هفت بندشان به هفت سو کشیده می شد و کاسه ی چشمانشان به خون می نشست، نه ایران را، که بقالی و قصابی سر گذرشان را هم نمیشناختند و هنوز هم نمی شناسند. مشت هایشان را برای جمعیت ساده لوح مهربان گره می کردند، به دوردستها می نگریستند و فریاد می کشیدند: «ما از وجب به وجب این خاک مُقدس دفاع میکنیم» امّا اگر آهسته می پرسیدی «از وجب به وجب کجا دفاع میکنی و از کدام میهن سخن میگویی؟» هیچ پاسخی برایت نداشتند؛ هیچ.

و هم ایشان، ایران را، تنها و تها به مدد نقشه های سحاب میشناختند، و ایرانشان، به راستی که ایران سحابی بود و کاغذی، نه چیزی بیشتر، و هم ایشان، حالیا در برابرعظیم ترین و شگفت انگیزترین نبردی که تاریخ ایران، در طول پانزده قرن، به خود دیده، خاموش و بهت زده مانده اند، و حتی کلامی مستقل از نیرنگ بازی های سیاسی شان، در ستایش این دلاوران باورنکردنی بر زبان نمی آورند حال آنکه زمانی، حتی سنگپرانی یک طفل ویت کنگ را، شیفته وش و متظاهرانه، با حالتی مملوازغم غربت و آرزوی این همانی، قصه می کردند. و به واقع که ایشان، قهرمانان همان قصه ی قدیمی مدرسه یی هستند که شکارچی اش، در جستجوی جای پای شیر بود نه خود شیر. باز هم شعاره نه ؟ گفته ایم – به تکراری – که شعار، عصاره یِ حقیقت است. چه بخواهی چه نخواهی، ما حتی یک لحظه نیز بی شعار زندگی نخواهیم کرد و زنده نخواهیم ماند. امّا خودمانیم. آنها هم که متظاهرانه و سرسختانه با شعار مخالف اند، در پستوی خانه هایشان، برای خودشان، شعارهایی دارند. اگر نداشتند که اینقدر «پهناور» نبودند.

| کتاب: ابوالمشاغل | نادر ابراهیمی | انتشارات: روزبهان – چاپ دوم ۱۳۷۲ | صفحه:  165 – 164 | برگرفته از نسخه:  PDF |