دسته: رمان

چی کار به کار مردم دارین آخه؟

اذون ظهر که می‌شد، دکون‌دارا می‌رفتن صف جماعت تو مسجد. آقام به بهانه‌ی این‌که دُکون‌شونو بپاد از جاش جُم نمی‌خورد. راستیاتش هرهری مصب بود. اصلا ندیدم اهل نماز و روزه و خدا و پیغمبر باشه. به گمونم بس که بدبختی دیده بود خدا و پیغمبر از یادش رفته بود. چند بار دیده بودم کاسب‌کارای متدین متفرعن نصیحتش می‌کردن، نیش‌وکنایه می‌زدن. می‌گفتن کَل حسین، خدا نکرده بابی شدی آخر عمری؟ آخه یه روز ندیدیم سرتو به سجاده‌ی نماز بذاری. می‌گفت چی‌کار کنم، باس مواظب مال مردم باشم. نمازمو فُرادا، همین گوشه کنارا کمرم می‌زنم. وقتی هم که طرف سر تکون می‌داد می‌رفت، چندتا فحش چارواداری نثارشون می‌کرد که صب تا غروب خون خلایقو تو شیشه می‌کنن، به ما که می‌رسن امام‌زاده می‌شن و جانماز آب می‌کشن. مرد حسابی، خبر نداری این‌جا تهرونه و گرز رستم گروِ نون؟ من باس شیکم چند سر عایله رو سیر کنم، تو دم از نماز جماعت می‌زنی؟ چی‌کار به کارِ مردم دارین آخه..

| کتاب: شکوفه‌های عناب | نویسنده: رضا جولایی | نشر چشمه | صفحه ۱۳۹ | چاپ سوم سال ۱۳۹۷ |

مقام مخفی و پنهان

چرا خدایان ما را در تاریکى رها مى‌کنند تا از مسیر نور و روشنایى زندگى منحرف گردیم و کورکورانه در ظلمت دست و پا بزنیم و با ناکامى دوست بداریم و آخر کار هم بدون نتیجه این عالم را ترک کنیم. بله این خدا، این سرنوشت کجاست که هرچه او را جستجو مى‌کنیم نمى‌یابیم؟ کى؟ چه وقت این خدا خواهد دانست مادامى که خود را پنهان کند ما بندگان فانى هرگز قدرتِ یافتن او را نخواهیم داشت. این مقام مخفى و پنهان، گمانى بیش نیست و من که بنده‌ى ناچیزى بیش نیستم این گمان‌ها را لایق مقام خداوندى نمى‌دانم.

| کتاب : پر | نویسنده: شارلوتمریماتسین | ترجمه: میمنت_دانا | انتشارات: بوتیمار | تعداد صفحات: ۲۷۰ | چاپ اول سال ۱۳۹۱

وفاداری

تروخیو بعد از مکث کوتاهی گفت: «من وقتی باید بکشم دستم نمی‌لرزد. گاهی اوقات حکومت کردن وادارت می‌کند دستت را به‌خون آلوده کنی. من خیلی اوقات برای این مملکت دستم را آلوده کرده‌ام. اما آدم باشرفی هستم. قدر آدم‌های وفادار را می‌دانم، نمی‌دهم بکشندشان.»

| کتاب : سوربز | نویسنده: ماریوبارگاسیوسا | ترجمه: عبداللهکوثری | انتشارات: علم | تعداد صفحات: ۶۲۳ | چاپ چهارم سال ۱۳۸۸

گزیده ای از کتابِ جاودانگی اثر میلان کوندرا


پل گفت:
من ترجیح میدهم از صدای خنده کودکانه بمیرم تا از صدای مارش عزای شوپن.

و این را هم به شما بگویم: همه شر های عالم در آن مارش عزا است که تجلیل مرگ است. اگر مارش های عزای کم تری وجود داشت، شاید مرگ های کمتری هم وجود می داشت.

دریاب که میخواهم چه بگویم: احترام به مصیبت از بی فکری پرگویی کودکانه بسیار خطرناک تر است. آیا میدانی پیش شرط همیشگی مصیبت چیست؟ وجود آرمان هایی که آن را گرامی تر از زندگی بشر می دانند. و پیش شرط جنگ چیست؟ همان مطلب.

آنان تو را به سوی مرگ می رانند، چرا که احتمالا چیزی بزرگ تر از زندگی تو وجود دارد.
.

| کتاب: جاودانگی | نویسنده: میلان کوندرا | مترجم: حشمت الله کامرانی | صفحه: ۱۶۰ً |
چاپ: نشر علم | برگرفته از نسخه: چاپی |

 

برشی از کتاب آخرین وسوسه مسیح


ای خدا جان، فکرش را بکن که خدای پیر بیچاره چه باید بکشد؛ وقتی دنیا را آفرید حتم دارم که خود را توی هچل انداخت! ماهی فریاد می زند ای خدا مرا کور نکن، نگذار وارد تور شوم؛ ماهیگیر داد می زند خدایا ماهی را کور کن وادارش کن وارد تور شود.

خدا به کدامشان گوش کند؟ گاهی حرف ماهی را گوش می کند و گاهی حرف ماهیگیر را و این جوری است که دنیا می چرخد.
.

| کتاب: آخرین وسوسه مسیح | نیکوس کازانتراکیس | صالح حسینی | انتشارات: سرو، ۱۳۶۲ | برگرفته از نسخه: PDF |
.

قطعه ای از کتاب نبرد من، آدولف هیتلر


بسيارى از معلمين تاريخ هنوز هم نمى دانند مقصود از تدريس تاريخ فقط دانستن حوادث جنگى نيست و اگر مقصود همين باشد، براى شاگرد مدرسه چه فايده دارد كه بداند فلان جنگ در چه تاريخ واقع شده يا فلان سردار در چه تاريخ بدنيا آمده؟ يا چه زمانى مرده است؟
بلكه شاگرد بايد بطور تحقيق از علت اين نبردها و حوادث تاريخى آگاه شود.
.

| کتاب: نبرد من | آدولف هيتلر | ترجمه: عنايت | انتشارات: دنياى كتاب – ١٣٧٤ – چاپ پنجم | صفحه: ١٠ – ١١ | برگرفته از نسخه: چاپی |
.

گزیده ای از کتاب قطره محال اندیشه، محمود دولت آبادی


اگر در جنگ‌ها به طور معمول سرودها – شعرهای حماسی خوانده و رایج می شد، در جنگ اخیر ما دعا و موعظه و روضه و مرثیه عامل مطلق در تهییج بود و برادران عارف ما بیش از هدف پیروزی بر دشمن، به پیروزی بر نفس خود می کوشیدند و تا جایی پیش رفتند که یک بار شخصا از آقای هاشمی شنیدم که به هشدار گفتند هدف اول دشمن است نه شهادت!

این اتفاقی بود که در جنگ بزرگ در روسیه هم اتفاق افتاد؛ و آنقدر شدید بود که به استالین اطلاع دادند تمام جوانان کاموسول در پیشاهنگ جبهه، پیشمرگ می شوند و بدین ترتیب تمام کمونیست های مومن دارند از بین می‌روند.
.

| کتاب: قطره محال اندیش – جلد دوم | محمود دولت آبادی | انتشارات: چشمه – چاپ دوم، تابستان ۸۶ | صفحه: ۲۹۴ | برگرفته از نسخه: چاپی |
.

پاراگرافی از کتاب مادر


..پاول برخاست و به آرامی پرسید: «آیا فقط می خواهیم شکم هامون سیر باشه؟»
و درحالی که با نگاهی تند و غضب آلود آن سه نفر را نگاه میکرد، به سوال خود پاسخ داد:

«نه! ما باید به کسانی که دو دستی به گلویمان چسبیده اند و چشمانمان را بسته اند، نشان بدهیم که همه چیز را می بینیم و حیوان نیستیم و هدفمان هم این نیست که فقط بخوریم! بلکه می خواهیم به شیوه ای که شایستهٔ یک آدم است زندگی کنیم! ما باید به دشمنان خود نشان دهیم که این زندگی مشقت باری که آنها به ما تحمیل کردند، مانع از آن نیست که ما خود را از نظر فهم و هوش، بالاتر و برتر از آنها بدانیم!»
.

| کتاب: مادر | ماکسیم گورکی | برگردان: علی اصغر سروش | انتشارات: نگاه، چاپ اول ۱۳۹۱ | صفحه:۴۱ | برگرفته از نسخه: چاپی |

 .

غم مشترک

2

هیچ‌ چیز به اندازه‌ یِ غم مشترک، آدم‌ها را به این سرعت و سهولت، گرچه اغلب به گونه‌ای کاذب و فریبنده، به هم نزدیک نمی‌کند. جوّ همدردی بی‌توقعانه انواع حالات بیم و احتیاط را از بین می‌برد؛ فرزانه و عامی، دانشمند و بی‌سواد به آسانی آن را درک می‌کنند؛ در حالی که ساده‌ترین وسیله‌ی نزدیک شدن آدم‌ها به یکدیگر است، فوق‌العاده کمیاب هم هست…!

| کتاب: شوخی | میلان کوندرا | برگردان: فروغ پوریاوری | انتشارات: روشنگران و مطالعات زنان | برگرفته از نسخه: چاپی |

 

شکار

1
به مادر گفتم: وقتی خدا بخواهد مورچه ای را نابود کند، دوبال به او می دهد تا پرواز کند، آن وقت پرندگان شکارش می کنند…

| کتاب: سال بلوا | عباس معروفی | انتشارات: ققنوس – پنجم ۱۳۹۳ | صفحه: ۳۲۳ | برگرفته از نسخه: چاپی |