ماه: آذر ۱۳۹۵

تنهایی در کنار ساحل چه می‌کنی؟

3

– تنهایی در کنار ساحل چه می‌کنی؟
– قبلا با پدرم زندگی می‌کردم، فعلا چند روزه به خانهٔ مادرم آمدم!

– راستی؟ پس پدرت در جای دیگری زندگی می‌کنه؟
– بله او در آلاباما زندگی می‌کنه! منم قراره در فلوریدا با مادرم زندگی کنم.
– زاخاری منظورت چیه؟

هرگز پاسخ او را فراموش نخواهم کرد. پسرک نه ساله بلافاصله دست‌هایش را از میان دیوارهای قصر شنی بیرون کشید و با نگاهی که وحشت در آن موج می‌زد و صدایی که می‌لرزید، گفت:

مطمئن نیستم، ولی مامان میگه دیگه الان من مرد خونه‌ هستم.

| کتاب: ازدواجی که  رویای آن را داشتیم | گری اسمالی | مترجم: شهناز کمیلی زاده | ناشر: کلام شیدا | صفحه: ۲۲ | برگرفته از نسخه: چاپی |

 

غم مشترک

2

هیچ‌ چیز به اندازه‌ یِ غم مشترک، آدم‌ها را به این سرعت و سهولت، گرچه اغلب به گونه‌ای کاذب و فریبنده، به هم نزدیک نمی‌کند. جوّ همدردی بی‌توقعانه انواع حالات بیم و احتیاط را از بین می‌برد؛ فرزانه و عامی، دانشمند و بی‌سواد به آسانی آن را درک می‌کنند؛ در حالی که ساده‌ترین وسیله‌ی نزدیک شدن آدم‌ها به یکدیگر است، فوق‌العاده کمیاب هم هست…!

| کتاب: شوخی | میلان کوندرا | برگردان: فروغ پوریاوری | انتشارات: روشنگران و مطالعات زنان | برگرفته از نسخه: چاپی |

 

شکار

1
به مادر گفتم: وقتی خدا بخواهد مورچه ای را نابود کند، دوبال به او می دهد تا پرواز کند، آن وقت پرندگان شکارش می کنند…

| کتاب: سال بلوا | عباس معروفی | انتشارات: ققنوس – پنجم ۱۳۹۳ | صفحه: ۳۲۳ | برگرفته از نسخه: چاپی |