برگی از باغستان کتاب

6

 

از کامیونی گفتم که سر کوچه، پارک کرده بود.
“پشتش نوشته بود: نگرد، نیست.”

مامان گفت: “منظورش تریاکه.”

جاوید به طرف آشپزخانه که می رفت، گفت: “عدالت است.”
عدالت از کلمات محبوبش بود.

صادق گفت: “نه، فکر نمی کنم.”. سرفه کرد و طول کشید تا دوباره به حرف بیاید. گفت:”منظورش عشق است.”
عشق را جوری گفت که انگار یک رویا بود و در فاصله ی دوری از آدم ها قرار داشت.

گفتم: “واقعا نیست؟”. و بیخودی بغض کردم…

فریبا وفی
رویای تبت

************************************************************

7

 

وقتی اغلب انسان ها در انتهای زندگی خود به گذشته می نگرند ، در می یابند که در سراسر عمر عاریتی و گذرا زیسته اند .
آن ها متعجب خواهند شد وقتی بفهمند همان چیزی که اجازه دادند بدون لذت و قدردانی سپری گردد ، همان زندگی شان بوده است.
بنابراین، بشر با حیله ی امیدوار بودن فریب خورده و در آغوش مرگ می رقصد.

اروین یالوم
دروغگویی روی مبل